مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

221

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چرا رها كرده ، بحديث گفتن بنشستند . هريكى حكايت خود و رنجهائى كه برده بود ، با ديگرى شكايت ميكرد كه ناگاه گردى برخاست و آفاق را فروگرفت . شيههء اسبان و قعقعهء اسلحه به نه گنبد افلاك برخاست . و سبب اين بوده است كه چون بامدادان ، ملك ، وزير را بخواست . او را در خوابگاه ، بى خود افتاده يافت . ملك قصر را گرديده ، دخترك را نيافت . حالتش دگرگون شد . سركه و كندر خواسته ، آنها را به يكديگر آميخت و در بينى وزير فروريخت . وزير عطسه كرده ، پارهاى بنگ از اندرون او بدر آمد . در حال برخاسته ، راست بنشست . ملك حالت وزير و حالت دختر خود بازپرسيد . وزير جواب داد : اى ملك ، مرا ازو آگاهى نيست . مگر اينكه او دوش با من بطعام و شربت خوردن نشسته ، تا از خود بى خبر شدم . ملك چون اين سخن بشنيد ، ستاره به چشم اندرش تيره گشت . شمشير بركشيده ، وزير را دونيمه كرد . پس از آن غلامان را بحاضر آوردن آن دو اسب بفرمود . غلامان ، خادم اصطبل را آوردند . خادم گفت : اى ملك ، دوش رئيس اصطبل با اسبها ناپديد شده . ما صبح برخاسته ، در اصطبل گشوده يافتيم . ملك گفت : بدين خودم سوگند ، اسبها را نبرده مگر دختر من با اسيرى كه خدمت كليسا ميكرد . و كرّت نخستين نيز دختر مرا او برده بود . كه من او را شناخته ، قصد كشتن او كردم . اين وزير اعور ، او را از دست من خلاص كرد و هزار شكر كه وزير بپاداش خود برسيد . پس از آن ملك ، سه پسر خود را بخواست . كه هريكى يگانهء روزگار بوده و با هزار سوار در ميدان ضرب و طعان برابرى ميكردند . و ايشان را به سوار شدن فرمود . خود نيز با بزرگان دولت و سرهنگان و دليران سوار گشته ، بر اثر ملكه نور الدين روان شدند و در آن مرغزار بايشان درپيوستند . چون ملكه ، سواران را بديد ، بر پاى خاسته ، سوار شد و شمشير بر ميان بست و بنور الدين گفت : پايدارى تو در جنگ چونست ؟ نور الدين جواب داد : ثبات من در جنگ مانند استوارى ميخى است كه بر خمير اندر كوبند و من در شجاعت مانند كسانى هستم كه شاعر در وصف ايشان گفته :